نیمه شب مست میگذشتم از در می خانه ای چشم مستم خیره شد بر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره ناگهان دیدم صحنه دیوانه ای پدری کوه رنج افتاده در گوشه ای مادرک مات مبهوت همچو یک پروانه ای پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای بعد از آن لعنت فرستادم بر خودم که دیگر مست نروم در هر خانه ای
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرورنيست اون خودشو وقف مرداب کرده ....
بی اختیار روزها ، می گذرد فصل ها ، چرا با من چنین کردند روزها ؟ چرا تقدیر چنین کرد این را ؟ که من باشم تنهای تنها ، چشم براه ... منتظر ... منتظر یاری که باز آید به راه ... جاده ها سنگینند و چشم های من تاریک ، پاهایم سست و دلهره ای تاریک ، نمی دانم تا کجا می رود این راه ...
غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟ من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟ مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟ در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟ لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...
گر بميرد پسري از قبر او رويد گلي گر بميرند پسران دنيا گلستان مي شود گر بميرد دختري يک بي وفا کم ميشود گر بميرنددختران دنيا وفادار مي شود
حرفهاي ما هنوز ناتمام ، تا نگاه ميكني ، وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي ! پيش از آنكه با خبر شوي ، لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود...اي دريغ و حسرت هميشگي ، ناگهان ! چقدر زود دير ميشود و(ق) آخرین کلمه ی عشق است آنجا که اسم کوچک من آغاز میشود ...
من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام امشب آمده ام اما نه مثل هرشب... کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی من از تو می خواهم ... بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی چشمهایم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست
گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر از انتظاره جانان من راه وصل خود را بر روي نو نبستم گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم پرونده تو ديدم ، چشمان خود ببستم
در میان حوادث روزگار گم شده ام ... دیروز تو را با چشم خیس بدرقه می کردم و امروز چون گریه هایم به پایان رسید از دور به تو سلام کردم ... وفردا من مسافر جاده ای هستم که تو بودی سخت است اما باور کرده ام که بی تو بودنم محال است
غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟ من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟ مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟ در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟ لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...
می گویند زندگی سرای گذر است به یک خاطره و یک قلب شکستنی بند است من امشب از فاصله دلگیرم ، آری می خواستم از تو گله کنم می خواستم تو را به جای خود بر تخت غم غمگین کنم .... من تو را تا انتها ، تا انتها لعنت کنم ....
من و تنهایی و دل . یک بغل آرزوی خشک .....که به نخ کرده ام وتوی اتاقم زده ام بارها شب که شد از خاطره ها پرسیدم ..که چرا این همه افسوس ؟ چرا غمزده ام؟
اشکهایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده هایم باشی ببخش اگر این روزها عشق با گریستن اثبات می شود
ای ساحل آرزو ها دریاب مرا مرا که در وادی بی سرانجام عشق در کویر خسته گی و درد سرگشته چون پرنده چون گرد باد عظیم و سرد میجویم ترا مرا که در همه سلول های تنم فریاد های خاموشی نهفته است در سوگ دوری عشقم نشسته ام در چشمانم طوفان اشک خفته است زانگاه که رفتی از این جا دور دور لبخند بر روی لب های من یخ بسته است بیتو آیینه خوشبختی های من با سنگ گریه ها شکسته است ........
خداوندا ! دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند؛ آنان شایسته محبتـــــــ اند و یادشان مایه آرامش جانم استــــــــ؛ در میان خلق، آنان معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیاتـــــــــ؛ پس ای خدای من... آنان را اکرام کن و بر صفاتـــــــ نیکــــــ آنان بیفزای؛ و سلامتشان بدار...
آدمک آخر دنیاست ، بخند آدمک مرگ همین جاست ، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست ، بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ، بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ، بخند آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ، بخند
لبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهایم محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن
ایستاده ام مات و مبهوت درون دل خویش در دل دشت جنون بر لب دره غم یک نفس مانده به مرگ ! چه غریبانه به تنهائی خود مینگرم من غریبانه به صحرای جنون خواهم مرد ! یاوری نیست مرا مرگ مرا منتظر است ! باوری نیست مرا مرگ مرا باور کن
نه شربت آلوبالو نه شربت لیمو نه چای تلخ نه حتی آب لیوان به هیچ کس دل نبست تمام عمر خالی ماند و خالی شکست!
چیزی از عشق به گوشت خورده است؟ شاپرک تا ملکوتت برده است ؟ گاهی از کوچه خورشیده وفا رد شده ای؟ یا تو هم معتقدی عشق و محبت مرده است ؟
تو خود این سنگ به راه خودت انداخته ای چه کند او که تو در بازی دل باخته ای ؟ کن رها این قفسی کز نفست ساخته ای بگذر از خویش اگر عاشق و دلباخته ای که میان تو و او جز تو کسی حائل نیست
از ني لبک آتشيني که به لب دارم ، خاکستر انتظار مي ريزد ... براي نواختنش ، تمام نفس هاي نيامده ام را مساعده گرفته ام . ثانيه ، يا سال ، چه توفيري دارد ؟ من براي کسي مي نوازم ، که هرگز ، به رقص برنخواهد خاست ...
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرند عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند
دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند!
تنهاترین تنهای دنیایم چرا تنها ترم کردی مرا با عشق خود سنجیدی و رسواترم کردی
می نویسم برای تو به یاد تو اما هوز باور ندارم افکار مغشوش لحظه های تکراری خاطرات مبهم زندگی مرده من ... تنهایی ... تاریکی به کدامین دلیل ؟
تنها مخروبه ای باقی است. ته کوچه ای همین حوالی کوچه بی راهه است. و بن بست. خیال خامی است، خنده ای که می آید. مسافری هم نیست، حتی پای پیاده تنها من هستم و دری رو به پاییز تنهایی لبریز است از من و من در عمق تاریکی کوچه ای همین حوالی.
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
پشت هر کلمه اتاقی پنهان است پشت هر جمله چراغ قوه ای مخفی ... راه متروکی را باز می کند رو به خیابانی که یک بار در فصلی دور اتفاق افتاد یا اتاقی که از کودکی در بسته مانده است
ای آن که علی علی کنی کیست علی آن کس که تو ذکرآن کنی نیست علی یک روز بزیست چنان که میزیست علی آن وقت بیا به ما بگو کیست علی
يك زمان مردم دنيا دلشان درد نداشت هيچ كس دغدغه آنچه كه مي كرد نداشت چشمه ی سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم، زمين اين همه نامرد نداشت
دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني
دوستت دارم حتي اگر قرار باشد شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت تمام پس كوچه ها را زير باران، قدم بزنم. مرا فراموش مكن
اين دل كه مي بيني زماني چون بهاري بوده است عاشق رويي و مشتاق صدايي بوده است زردي برگ خزان در صورتش بيتوته كرد ور نه اين مجنون همان مجنون ديرين بوده است توبهاري وما همچنان محو خزاني مانده ايم بي كس و بي خانمان در شهر غربت مانده ايم هر كس در دلم با گوش جانش بشنود بي دريغ آهی كشد گويد كه ما نيز ما نده ايم
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
زندگی فانوسی است لب دریای خیال می توان آن را دید و نه بیش .. ولی به اندازه خیش زندگی زندانیست که بیشتر از زندانی زندان بان دارد . زندگی دو سه تا کوچه و پس کوچه و به اندازه یک عمر بیا بان دارد .
به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
قيامت بي حسين غوغا ندارد"شفاعت بي حسين معنا ندارد"حسيني باش كه در محشر نگويند"چرا پرونده ات امضاء ندارد
براي کشف اقيانوس هاي جديد بايد شهامت ترک ساحل را داشته باشي اين دنيا دنياي تغيير است نه دنياي تقدير
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
تو هرگز بیگانه نمی شوی حتی اگر لحظاتمان از هم جدا بمانند به خوبیهای بی مانندت فکر می کنم و دوستیمان که چه ساده شروع شد و چه ساده درجریان است....... غافل از اینکه گذر زمان می ساید روزهایمان را به سنگ عمر.
باز هم دلم شکست.باز هم هوای دلم بارانیست!!!وفقط تو میدانی چرا؟خودم هم ندانسته بیمار شدم.تو مرا درمانی؟اینگونه باورت کنم؟اینگونه از نداشته هایم که روزگاری از داشته هایم بودند دل بکنم.خسته شده ام می خواهم قدری خسته گی در کنم.تو هم خسته ای خوب می دانم...........
خسته ام! از تکرار .... تکرار هر روزه ی آغاز ... صدایی مبهم ... دردی غریب ... من اینجا در زمان جا مانده ام ... گویی دیگر تمام شده ام ... می گردم و می گردم و می گردم ... و دوباره نیافتن از پی آن گمشده ی همیشه با من ... کجا خواهم رسید ؟؟ دیگر چه فرق می کند ؟ من تنها شده ام رفیق.......
تلخ ترین خاطرات در شیرین ترین دقایق و سخت ترین شکستنها در نرم ترین لحظات شوق دشوار زندگی را در من بیشتر و بیشتر می کارد. وغروب سرخ چشمهای پر زاشک مشکی ام لبخندملیح صورتم را به خون رنگآمیزی می کند. ومن هنوز غریبانه به تصویر مبهم و ناآشنای آینه خیره مانده ام. ودرد را بهتر از هر چیز می فهمم .من درد نمی کشم ٬ من خود دردم
دوست داشتن حقیقی بدان معناست که عشق بدون هیچ انگیزه ی خودخواهانه ای بخشیده شود. آن هنگام که از عشق برای لذت استفاد شود مطمئن باشید دیگر در این میان عشق حقیقی وجود ندارد بلکه آن انگیزه ی یک معامله است.
عشق یعنی کوچک کردن یک دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه یه دنیا
كاش چاه خشكيده و بي آبي بودم،مردم در من سنگ مي انداختند... برايم سبك تر و دوست داشتني تر از آن بود كه چشمه ي جوشاني باشم،مردم بر آن مي گذرند و نمي نوشند..
خداوند فرمود هر وقت بنده اي با من سخن مي گو.يد چنان به حرفهايش گو.ش ميدهم که گويي جز او بندهاي ندارم ولي او چنان سخن مي گويد که گويي من خداي همه هستم جز او
قايقي خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از اين خاك غريب..كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند..
به سوی هم گام بر می داریم
به یك زبان سخن می گوییم
اما به وسعت رویا هامان تنها می مانیم !!!
بی دریا ... كشتی ، بی معناست...مرگ كشتی ها اما در دریاست !
بدون باورها انسان ، بی معناست مرگ آدمی اما در انجماد باورهاست!